• 005
  • 006
  • 007
  • 008
  • 009

چشم‎های گوگل همه جا هستند؛ مراقب باشید و بترسید!

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

تلنا: “چشمهای گوگل همه جا هستند، در خیابانها، ایستگاهها، سالنها… یادت باشد، همه مردم به دو دسته تقسیم شده اند: پاک و مشکوک!”... هر بار که جستجویی میکنید، هر بار که صفحه ای باز می کنید، هر بار که نقشه ای می بینید، هر بار که ایمیلی میفرستید، هر بار که در فضای اسناد گوگل چیزی قرار می دهید، و کلاً هر بار که کاری میکنید که به گوگل ربطی دارد، همه این اطلاعات بعنوان سوابق شما ذخیره می شود. مطمئن باشید که دولت آمریکا، با این اطلاعات خیلی کارها می تواند بکند.

google-permaspc

تلنا: خبرنامه‎ی "شورای بازرگانی ایرانیان دبی" در شرح واقعه‎ای با ترجمه "علیرضا عباسی" آورده است:

وقتی هواپیما در فرودگاه بین المللی سانفرانسیسکو به زمین نشست و آقای دیوید از هواپیما پیاده شد، هنوز شنگول بود. یک ماه کامل را در جزیره اختصاصی در مکزیک خوش گذرانده بود. هفته ای سه روز غواصی کرده بود و بقیه روزها را هم خوش گذرانده بود. حالا بعد از برگشت و در ترمینال فرودگاه، هنوز شادابی در وجودش موج میزد.

اما وقتی بیشتر از چهار ساعت در صف کنترل پاسپورت منتظر شد، آرام آرام دچار نگرانی و اضطراب شد. مأمور کنترل پاسپورت مرتب با کامپیوترش کار میکرد و انگشتان سنگینش را روی کیبور میکوبید. خانمی که جلوتر از دیوید در صف بود میگفت: “امان از تکنولوژی!” و با انگشت به بیلبوری اشاره میکرد که روی آن نوشته شده بود: “مسافرت ‐ تقویت شده با گوگل!”

دیوید تقریباً دو ماه پیش از شرکت سابقش استعفا داده بود. سعی کرده بود این یک ماه را خوش بگذراند و به هیچ چیز فکر نکند جز تفریح! بخاطر همین هم به مکزیک رفته بود. وقتی نوبت دیوید شد، پاسپورتش را به مأمور داد و گفت: “عصر بخیر، خسته نباشید”. مأمور پاسپورت را زیر اسکنر گذاشت و چیزهایی تایپ کرد. با لحن خشکی گفت:
“درباره ی ماه جون 1998 چی داری بگی؟”
دیوید متعجب پرسید: “ببخشید؟! راجع به چی؟”
“در 17 جون 1998 یک ایمیل فرستادی و نوشتی که میخواهی به یک فستیوال حمله کنی!”
وقتی دیوید را به اتاق بازجویی فرودگاه بردند، با مرد نسبتاً مسن و قدبلند مواجه شد که پای کامپیوتر نشسته بود و چیزهایی تایپ میکرد. بازجو پرسید:
“در مورد سرگرمی هایتان بگویید… اهل مواد منفجره و موشکهای مدل هستید؟”
“عذر میخوام، اهل چی؟!”
“ساخت مدل از مواد منفجره و موشکهای قابل پرتاب”
دیوید اصلاً نمیدانست جریان چیست. جواب داد: “نه، به هیچ وجه!”
بازجو با لحن ملایمی گفت: “این را میپرسم چون گوگل اینجا در کنار ایمیلهایتان تعداد زیادی تبلیغات موشکهای مدل نشان می دهد”
دیوید با دلهره پرسید: “شما دارید ایمیلها و جستجوهای من رو نگاه میکنید؟!”
“نه، نگران نباشید. من کار غیر قانونی نمیکنم، ولی گوگل متناسب با محتوای ایمیلها و جستجوهایتان، تبلیغاتی در کنار صفحه شما نشان می دهد. اگر خواستید بعداً بروشور آن را به شما می دهم که مطالعه کنید! لطفاً آرام بنشینید تا کار من تمام شود…”

دیوید از کوره در رفت: “آقای محترم، تبلیغات هیچ معنایی نمیدهد! اینها فقط تبلیغ هستند!”
“بله آقا، متوجه هستم. اصلاً من برای همین اینجا هستم تا با شما صحبت کنم! حالا برای من توضیح دهید که چرا تبلیغات موشکهای مدل اینقدر زیاد برای شما نمایش داده می شود؟”
دیوید کلی به مغزش فشار آورد تا بالاخره موضوع را فهمید: “آهان، یادم اومد. من در گروه علاقمندان به قهوه اسپرسو عضو هستم و یکی از اعضای فعال هم هستم. چند وقت پیش با یک سایت قهوه فروشی همکاری کردیم که اسم محصولاتش را گذاشته بود سوخت موشک! احتمالاً همین قضیه گوگل را گیج کرده…”

حالا اوضاع بهتر شده بود. دیوید نفس راحتی کشید. ولی بازجو همچنان مشغول جستجو در کامپیوترش بود:
“در مورد جنگ خلیج چی دارید که بگید؟”
دلهره دوباره سراغ دیوید آمد، ولی این بار میتوانست بهتر فکر کند: “اون فقط یک مهمانی بود، جشن هالووین!
ما برای این مهمانی اسم جنگ خلیج را انتخاب کرده بودیم!”
“و شما در آن مهمانی با لباس…”
“لباس مبدل یک تروریست با کمربند انتحاری را پوشیده بودم!”
دیوید ظاهراً جواب محکمی داده بود، ولی هنوز به خودش میلرزید…

 بازجویی دیوید تا ساعت 3 صبح طول کشید. وقتی آزاد شد، تنها چمدانی که در محوطه ترمینال دیده می شد، چمدان او بود. کاملاً معلوم بود که چمدان هم بازرسی شده و کاملاً به دقت بسته شده بود. لباسهایش از گوشه چمدان بیرون زده بود…
وقتی به خانه رسید، چمدانش را باز کرد. مجسمه هایی که بعنوان سوغاتی خریده بود، همه شکسته بود! روی لباس سفید جدیدش هم جای یک چکمه ی کثیف بود! لباسهایش دیگر بوی مکزیک را نمی داد، همه چیز بوی فرودگاه گرفته بود…

 چند روز بعد دیوید با دوستش مایا توی پارک قرار داشت. مایا از کارکنان جدید گوگل بود. خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودند. بعد از خوش و بش، دیوید پرسید:
“مایا، دربار هی برنامه مشترک گوگل و پلیس مرزی چیزی میدانی؟”
مایا یکدفعه ساکت شد! با ترس گفت: “اصلاً به آن طرف نگاه نکن! بالای آن تیر چراغ برق، یکی از گیرنده های بیسیم ماست. یک دوربین با لنز خیلی باز و دقت خیلی بالا، که همه چیز را زیر نظر دارد! سعی کن وقتی حرف میزنی رویت به آن سمت نباشد…”

دیوید از تعجب خشکش زد! با وحشت پرسید: “حتماً شوخی میکنی! این دیگر واقعاً احمقانه ست!”
در مقیاس گوگل (بعنوان بزرگترین شرکت جهان در سال 2008 )، قرار دادن دوربینهای فراوان در سطح شهر و شبکه کردن آنها، هزینه چندانی نداشت. مخصوصاً که نمایش تبلیغات در سایت متناسب با نقاط شهری، سودآوری اقتصادی بالایی همراه دارد. دیوید هم مثل بقیه مردم، تابحال توجهی به این دوربینها نکرده بود.
مایا دست دیوید را کشید: “با من بیا”
وقتی به نقطه امنی رسیدند، مایا توضیح داد:
“ما با پلیس مرزی قرارداد داریم. آنها قول داده اند که به محتوای جستجوی کاربران کاری نداشته باشند، ما هم قول داده ایم که به پلیس بگوییم که به هر کاربری چه تبلیغاتی را نشان میدهیم…”
“آخه چرا؟! نگو که یاهو هم همین کار را میکند!”
“خوب راستش، چرا! یاهو هم این کار را میکند، ولی ما به این بهانه این کار را نمیکنیم. میدانی که، ما به حزب دموکرات نزدیکیم و جمهور یخواه ها از ما متنفرند. این در واقع یک برنامه برای صلح و نشان دادن حسن نیت به جمهوری خواه ها بود…”
در مقابل بهت دیوید، مایا ادامه داد: “چشمهای گوگل همه جا هستند، در خیابانها، ایستگاهها، سالنها… یادت باشد، همه مردم به دو دسته تقسیم شده اند: پاک و مشکوک!”
“خوب، پس من خیلی خوش شانس بودم که زنده از فرودگاه آمدم بیرون!”
“پلیس مرزی اجازه دارد تو را گوگل کند! جریان این است که، فرودگا هها بعنوان یک دروازه عمل میکنند. به محض اینکه وارد فرودگاه شدی و از آن خارج شدی، تو دیگر یک آدم مورد نظر هستی! پلیس مرزی اجاره دارد همه دوربینها را برای بررسی تو زیر و رو کند، همه جستجوهای تو را ببیند، همه ایمیلهای تو را بخواند و … البته درست است که پلیس بدون اجازه دادگاه حق این کار را ندارد، ولی خود گوگل نتایج لازم را به آنها میدهد…”

هر بار که جستجویی میکنید، هر بار که صفحه ای باز می کنید، هر بار که نقشه ای می بینید، هر بار که ایمیلی میفرستید، هر بار که در فضای اسناد گوگل چیزی قرار می دهید، و کلاً هر بار که کاری میکنید که به گوگل ربطی دارد، همه این اطلاعات بعنوان سوابق شما ذخیره می شود. مطمئن باشید که یک دولت اقتدارگرا مثل آمریکا، با این اطلاعات خیلی کارها می تواند بکند.

دولت آمریکا قبلاً 15 میلیارد دلار صرف یک پروژه کرده بود که هر کس که وارد آمریکا میشود، انگشت نگاری و تصویرنگاری شود و همه اطلاعاتش استخراج شود. با این کار، پلیس موفق به دستگیری حتی یک تروریست هم نشده بود!
ولی امروز شما گوگل میشوید! با دست خود همه اطلاعات را در اختیار گوگل قرار می دهید. دیگر پلیس از شما نمی پرسد که دوستانتان کی و کجا هستند، بلکه شما قبلاً همه آنها را در اورکات معرفی کرد هاید! گوگل کار بدی نمی کند، بلکه مطابق شعارش عمل می کند: مرتب کردن همه اطلاعات جهان!

برنامه های در دست اقدام گوگل، خیلی گسترده تر از اینها هستند. صبر کنید تا چند وقت دیگر سیستمهای تشخیص الگوی گوگل راه بیفتد، آنوقت حتماً به شما خواهد گفت که قبل از کشیدن سیفون، چه غذایی خورده بودید! البته گوگل عنوان این طرح را گذاشته “تشخیص الگوهای مشکوک” ولی باور کنید تا قبل از تشخیص الگو، نمی توان فهمید که الگو مشکوک است! پس گوگل همه چیز را تجزیه تحلیل خواهد کرد. همه تصاویر از دوربینهایش، همه صداها از میکروفن‎هایش (که تا چند وقت دیگر همه جا نصب خواهد شد) و کلاً همه چیز.

خودتان به انگیزه گوگل برای تولید بهترین مرورگر جهان (کروم) فکر کنید!

البته گوگل همیشه برای کلاه گذاشتن سر افراد، روشهایی دارد. حتی اگر این افراد پلیس مرزی باشند!
ابزار نه زیاد پیچیده “گوگل پاک کن”، روشی است که همه اطلاعات و سوابق فرد را پاک م یکند. پس از آن، فرد از نظر گوگل یک فرد کاملاً پاک است. حتی تبلیغات کنار صفحات او هم تبلیغات ساده و نسبتاً بی هدف هستند. اتفاقی که برای دیوید افتاد! دوستش مایا لطف بزرگی در حقش کرد.

“اخیراً اتفاقات بزرگ و عجیبی میفتد. مثلاً در ماه گذشته، سوابق سه نفر آدم مهم را پاک کردیم، هر سه نفر سناتور بودند! فکر میکنی چرا گوگل این همه بزرگ و پولدار شده است؟! نمیدانم پلیس کی متوجه خواهد شد، ولی اگر متوجه شود که ما چنین کاری میکنیم فاجعه خواهد شد!”

مایا این را گفت و از دیوید خداحافظی کرد…

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی